﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بلاکامانِ نیکِ جادو جنبل کار</title>
    <description>amir-a's description</description>
    <link>http://amir-a.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>امیر اسدی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 14:09:09 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کار دست علی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_ZJoMRTf6.jpg" alt="" width="720" height="1017" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/8893756/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-8893756</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 14:09:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرا نمی‌شناسی و دلیل بودنم را</title>
      <description>&lt;p&gt;شب دوازدهم شکسپیر بی&amp;zwnj;شک بهترین نمایشنامه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که من دو ست دام.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا به چشمم شب دوازدهم شکسپیر را می&amp;zwnj;بینم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازی، بازی، بازی را دوست دارم نه در مقام بازیگر، تنها در مقام دانا کل یا در مقام طراح و چیدن مهره&amp;zwnj;های بازی برایم دوست داشتنی&amp;zwnj;ست..... در دسته&amp;zwnj;ی آخر می&amp;zwnj;توانی به&amp;nbsp;علاقه&amp;zwnj;مندی&amp;zwnj;هایم شکارچی را نیز اضافه کنی...... شکار دوست داشتنی&amp;zwnj;ترین تفریحم&amp;nbsp;است. اما تا به حال چیزی را نکشته&amp;zwnj;ام.... شکار من از کلمات است و از نوشته&amp;zwnj;ها سر چشمه می&amp;zwnj;گیرد و گاهی به کشف رابطه&amp;zwnj;ها ختم می&amp;zwnj;شود ..... اینکه بپرسی چه نوع رابطه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گویم: جوابت را نخواهم داد...... من برای چیزی دیگری اینجا هستم.... نه آزار تو....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر می&amp;zwnj;شناختی&amp;zwnj;ام هرگز کلام مبارزه را بر زبان نمی&amp;zwnj;آوردی.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همین حالا بدان نزدیکانم خطابشان به من یوزپلنگ است و روباه......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی گرگ ..... من تو لقب را از میان این دو قبول دارم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی گرگ که از قدیم برایم دوست داشتنی بود نه به آن خاطر که در گله زندگی می&amp;zwnj;کند به آن خاطر که اگر به جنگ برود تنها می&amp;zwnj;رود ..... فقط برای شکار دسته جمعی عمل می&amp;zwnj;کند......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دو دیگر یوزپلنگ، این را سعید به من می&amp;zwnj;گوید.... می&amp;zwnj;گوید تو کمین می&amp;zwnj;کنی سال&amp;zwnj;ها و یک روز حمله می&amp;zwnj;بری ..... تو ترسناک&amp;zwnj;ترین موجودی هستی که من تا بحال دیده&amp;zwnj;ام....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نظر اوست اما من یوزپلنگ را دوست دارم ..... با آن نگاه تیزبین.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مفهوم مبارزه برایم بازی&amp;zwnj;ست.... بازی&amp;zwnj;ای اندر خور من ..... می&amp;zwnj;دانم مغرورم و شاید این پاشنه آشیلم باشد....... این هم یک راهنمایی......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استارت مبارزه را زدی..... برای آخرین بار می&amp;zwnj;پرسم به قواعد بازی اعتقاد داری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من عمرم در بازی گذشته&amp;zwnj;ست..... دروغ..... نیرنگ..... فریب......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بگویی تو دیگر چه موجودی هستی......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم: گابریل.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر صورت...... هر طور که مایلی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیخ روایت زیاد دارد ......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر احساس خطر نکند..... اعتماد می&amp;zwnj;کند &amp;nbsp;.... البته این را بگویم ..... در طول عمرش تنها به یک نفر اعتماد کرده.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس بدان به این سادگی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;شود از در دوستی واد شد.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کمی فکر کنی دیوار بتنی و راهرو تو را یاد چیزی می&amp;zwnj;اندازد.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دلیلی برای بازی نمی&amp;zwnj;بینم..... اگر او تو را انتخاب می&amp;zwnj;کرد.... کمکش هم می&amp;zwnj;کردم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به محض ورود به بازی..... به هسته&amp;zwnj;ی دفاعی خودم بر می&amp;zwnj;گردم.... پر پیچ .... هر لحظه حیله&amp;zwnj;ای .... هر لحظه مکری و هر لحظه خطر......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعید نزدیک&amp;zwnj;ترین آدمی&amp;zwnj;ست که با من بوده.... اما او از من حذر دارد در بازی.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر توانایی داری ..... من مشکلی ندارم ..... بسم الله.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بهتر بود راغ خودش می&amp;zwnj;رفتی و از او می&amp;zwnj;خواستی برایت کاری کند.... شاید بهتر بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اینکه وسط یک بل بشو کامنت خصوصی بفرستی که چه خبر؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من این را به حساب بازی می&amp;zwnj;گذارم و می&amp;zwnj;شوم همان گرگ دوست داشتنی&amp;zwnj; سفیدی که در ظاهر سفید برفی&amp;zwnj;ست اما در باطن...... به قول مادربزرگم : تو در سال مار ماه عقرب به دنیا آمدی...... نیش عقرب نه از ره کینه&amp;zwnj;ست اقتضای طبیعتش این&amp;zwnj;ست......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازی&amp;zwnj;های زیادی را هدایت کرده&amp;zwnj;ام و رهبری..... بای&amp;zwnj;هایی که هنوز یک فقره از آنها هم به پایان نرسیده است..... اگر لیندا نبود و اگر کولی حرفی&amp;zwnj; نمی&amp;zwnj;زد به دنبال تو نمی&amp;zwnj;آمدم.... چون من وقت برای اینها ندارم.... من با آدمان صادقم و هر که با من صادق نیست خود ضرر خواهد کرد..... چون خداوند همیشه همراه گابریل بوده.... و او را تنها نگذاشته.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه آخرش همین چند روز پیش که پا برای شکار به درون اتاق شخصی&amp;zwnj;ام در انتهای راهرو رفتم......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد سه روز.... چیزی یافتم که نیازی به کمک کسی نداشت.... اگر اهل بازی نبودم همان روز اول به آدرس غیر اینترنتی مراجعه و مستقیم در چشمانت می&amp;zwnj;گفتم.... وقت ملاقات در ناکجا آباد است......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برایم مسئله نبودی.... برو ببین چه کرده&amp;zwnj;ای که دو تن از نزدیکانم به من نهیب زدند که او نزدیک توست و مرا به شکار فرستادند.... هویت فردی چیز مهمی برایم نیست.... چون هر لحظه بخواهم به دست خواهم آورد.... تنها اینکه نکته&amp;zwnj;ای یافتم که به تو بگویم قواعد بازی را یاد بگیر و خود را دچار دردس نکن برایم مهم بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از هیچ ابزاری برای شکارت استفاده نکردم..... خودت گاف دادی دوست من......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بعید نمی&amp;zwnj;دانم در ذهنت چیزی پرورانده بودی که دو تن از همراهان همیشگی&amp;zwnj;ام درباره&amp;zwnj;ی واقعه 2 سال قبل به من نهیب زدند.... جنس&amp;zwnj; آنها قابل ملاقات نیست.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببین تو باز هم اشتباه کردی دوست من و خودت خواستی......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را بفهم و رویه&amp;zwnj;ات را تغییر بده..... لطفا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این مودبانه&amp;zwnj;ترین نوع هشدارم است.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا نمی&amp;zwnj;شناسی و دلیل بودنم را نمی&amp;zwnj;دانی..... پس درباره چیزی که نمی&amp;zwnj;دانی هرگز اظهارنظر نکن.... عقوبت سخت است ..... سخت&amp;zwnj;تر از آنچه تصور می&amp;zwnj;کنی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بیش از تو صبورم..... ناراحتم نکردی..... اما بدان ..... ای که از این در وارد می&amp;zwnj;شوی دست از هر امیدی بشوی.......... به جهنم دانته خوش آمدی دوست من..... اگر پا از این در داخل بگذاری..... دیگر راه بازگشتی نیست..... حالا انتخاب نتخاب توست......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بازی را دوست دارم و چینش مهره&amp;zwnj;های صفحه شطرنج را. وقتی با اوی خاموش آوازه&amp;zwnj; خوان به شطرنج می&amp;zwnj;نشینم......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود دانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با احترام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;ابولقسم قشیری&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_HMHzXE7N.jpg" alt="" width="359" height="432" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/7266701/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-7266701</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Jul 2011 15:21:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی و شکار جاسوس</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;شاید بعد گذشت دو سال اصلا درست نباشد به واگویی جریانی بپردازم که از همان روز اول برایم مثل روز روشن بود&lt;br /&gt; و باز قضاوت.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و از آنجایی که مهلک&amp;zwnj;ترین از دست دادن را از همین قضاوت خورده&amp;zwnj;ام. اما گذر نتوانم کرد از این حس که شبانه روز مهیبم می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید هنوز آدم نشده&amp;zwnj;ام. سال&amp;zwnj;ها پیش آدمی وجود داشت به نام علامت تعجب......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و شری او را به نام مزاحم می&amp;zwnj;خواند و نیلو هم او را نمی&amp;zwnj;شناخت.......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزی مجبور به واگویی مطلبی شدم که برای علامت تعجب بسیار گران آمد.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما خودش خواسته بود......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و این بدترین چیزی بود که آن موقع می&amp;zwnj;توانستم بگویم.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سال&amp;zwnj;ها گذشت .... یعنی دقیقا 2 سال بعد در سال 1390.......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;لیندا به همراه آن دختر کولی نروژی مرا به بازخوانی روایت علامت تعجب وادار کردند و من به هر زور و زحمتی بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یادداشت&amp;zwnj;های قدیمی را زیر و رو کردم تا شاید چیزی دستگیرم بشود.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دو سال تنها از علامت تعجب یک ip داشتم و یک دیتا سرور و یک آدرس غیراینترنتی که هرگز به آن مراجعه نکردم......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و روزی برای علامت تعجب نوشتم: تو بازی را بلد نیستی.... تو را روزی ملاقات خواهم کرد در آنجایی که نامش ناکجا&amp;zwnj;آباد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خواهد بود برای شما......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تمامی&amp;zwnj; اتفاقات به گونه&amp;zwnj;ای رخ داد که بعد از چندی علامت تعجب گم شد....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیگر نه حرفی نه حدیثی و نه نوشته&amp;zwnj;ای........&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و هرچه کردم دلم راضی نشد به آن آدرس بروم و سراغش را از آنجا بگیرم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هرچه بود تمام شد....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تا اینکه خبری از کولی توسط یکی از دوستانم به من رسید: علامت تعجب هنوز هست درنزدیکی&amp;zwnj;ات.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همان شب دوباره لیندا سر و کله&amp;zwnj;اش پیدا شد....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و باز وسوسه قضاوت.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزی با خودم عهد کردم دیگر حرفی به کسی نزنم..... هرچه هست را برای خودم نگه دارم....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما وسوسه آن موقع نگذاشت و من دوباره به شیوه گابریل پیغام رساندم.... و باز او ماند و همه شب غصه&amp;zwnj;های عاشقانه.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما این&amp;zwnj; بار تنها برای خودم واگویه می&amp;zwnj;کنم.... برای خودم..... تا یادم بیاید در کدام طرف بازی قرار دارم....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اگر روزی لوسیفر بر زمین نزول اجلال کند..... من در طرف یکتا پرستان باقی خواهم ماند و به جنگ به لوسیفر خواهم رفت..... در آرمجدون......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه آن زمان علامت تعجب ناراحتم کرد یا نه باید بگویم نه.... تنها ناراحتی&amp;zwnj;ام از این بود چرا او با پرسشی عجیب خود را دچار عذاب کرد..... اگر روی کلامش را به سمتم نمی&amp;zwnj;گرداند هرگز حرفی نمی&amp;zwnj;شنید و حداقل در پارادیس خودش خوش بود.... بعد هم که مرده و چه کسی زنده..... خدا بزرگ بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هرچه پس و پیش شد نتوانستم این بار هم به راه شخصی&amp;zwnj;ام عمل نکنم گو اینکه از هم اکنون مثل روز برایم روشن است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باز هم ضرر خواهم کرد و بازی به نفع گابریل و به ضرر احساس تمام خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همه این&amp;zwnj;ها را در ذهنم مرور کردم و بار و بندیل بستم برای شناسایی و شکار جاسوس......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برایم اوایل شبیه شبه بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به اتاق تنهایی خودم در انتهای راهرویی بتونی رفتم.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تا پیدایش کنم....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سه شبانه روز کار مداوم....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بر روی دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ها جواب داد.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کولی و لیندا درست می&amp;zwnj;گفتند، علامت تعجب خیلی نزدیک است..... خیلی خیلی نزدیک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و دسته آخر او را هم شناختم علامت تعجب را می&amp;zwnj;گویم.......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حالا دو سال از شروع ماجرا گذشته و برایش یک جمله دیگر را رمزگشایی می&amp;zwnj;کنم.&lt;br /&gt; علامت تعجب با تو&amp;zwnj;ام؛ &amp;nbsp;دو سال گذشت و دیدی چه زود سپری شد؟ حالا دیدی خاطرات 9 سال قبل از این دو سال برایم چیز دشواری نیست؟ تو هم الان به خوبی تمامی آن 2 سال قبل را به خاطر داری به خوبی می&amp;zwnj;دانم..... انکار نکن.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سرنوشت او را بتی رقم زد که دیگرانش می&amp;zwnj;پرستیدند.... این را امروز برایت می&amp;zwnj;گویم.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در هر صورت کلید ماجرا 2 سال پیش رویم بود و من سهل&amp;zwnj; انگاری کردم و ندیدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کلید شناسایی علامت تعجب آدرسی نبود که خودم را برای پیدا کردنش به زحمت انداختم و هرگز از آن استفاده&amp;zwnj;ای نبردم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کلید اینجا بود در چند خط کوتاه:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;معذرت میخوام که با بی ادبی اینجا مینویسم&lt;br /&gt; از همه معذرت میخوام&amp;nbsp;&lt;br /&gt; از تو نیلوفر معذرت میخوام خانم رنگین کمان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و این شد پایان دو سال پیگیری برای شناسایی و شکار جاسوس.......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و امروز 18/4/1390 است&lt;br /&gt; و درست فردا یعنی 19/4/1390 می&amp;zwnj;شود2 سال.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به نشانه&amp;zwnj;ها علاقه دارم.... دو سال قبل یعنی 18/4/1388......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_vmJLX5dH.jpg" alt="" width="400" height="533" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/7258476/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-7258476</guid>
      <pubDate>Sat, 09 Jul 2011 10:31:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آسی میخواهم غر بزنم.......</title>
      <description>&lt;p&gt;آسی سلام....&lt;br /&gt;خیلی وقت بود برایت نامه&amp;zwnj; ننوشته بودم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کجایی آسی، برگرد اینجا دجله، اینجا اروند کنار، اینجا حسین تنها نشسته بر سر قبر لایلا......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی آن چادر قدیمی وسط میدان خراسان یادت هست؟ آنجا که برای کمک به جبهه&amp;zwnj;ها زده بودند و برای هر کمک یک تافی مینو می&amp;zwnj;دادند یادت هست؟ آسی کوروش میدان خراسان با آن اسباب بازی&amp;zwnj;ها که برایم می&amp;zwnj;خریدی؟..... تنها تو... تنها تو بودی که زاغول از دستت فرار نمی&amp;zwnj;کرد چون لپم را نمی&amp;zwnj;کشیدی و به من نمی&amp;zwnj;گفتی زاغول............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی می&amp;zwnj;گویند نامرد شدم.... کسی عاشق بودنم را باور نمی&amp;zwnj;کند.... آسی یادت هست کشته شدن آن دختر همسایه&amp;zwnj;مان را که انداختند گردن فرهاد با آن موهای فرفری.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی دارم دیوانه می&amp;zwnj;شوم، کاش گردآفرید زنده بود..... می&amp;zwnj;فهمی آسی........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من که رازت را به کسی نگفتم...... من شدم رازدارترین زاغول دنیا و همه به من اعتماد دارند ..... عوضش من به کسی اعتماد ندارم........ به تنها کسی هم که اعتماد دارم می&amp;zwnj;گوید توهم توطئه داری.......... حق دارد، او هنوز نفهمیده من در درونم با چه و که جدال می&amp;zwnj;کنم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی برگرد، تو را به خدا برگرد، آسی باید بیایی بروی خواستگاری..........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;گویم که ...... شاید به هوس فضولی برگردی ، &amp;nbsp;آسی هنوز مقتدرم همان زاغول که مدیریت از سر رویش می&amp;zwnj;بارید .... یک دنده و لجباز و تا آخر هرچیز برو..............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی، حبیب.......... دیروز ایمیل زد...... لارناکا ست......... آسی نکند رفته باشی ترکیه...... آسی دلم تنگ شده، می&amp;zwnj;خواهم هوار بزنم............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی به جان لایلا قسم که تو می&amp;zwnj;دانی من جان او را هرگز قسم نمی&amp;zwnj;خورم عاشق شدم...... وسط این بل بشو ......... و نمی&amp;zwnj;دانم بماند بهتر است یا برود.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی اسطوره اکنون نزدی...ک به سی سالش شده و راه درازی در پیش ندارد.... به قول خانم دکتر آزادی؛ هر موقع دیدی آسم&amp;zwnj;ت دوباره سراغت آمد....... حلقه را از سقف بیاویز...... نه خودت را عذاب بده نه دور و بری&amp;zwnj;هایت را.... آسی ممنون که مرا پیش همچون دکتر رو راستی بردی .... که در 10 سالگی جرات قبول چه کاری را به خودم بدهم.... خانم دکتر رفت آمریکا و دیگر برنگشت.... نظرش درباره آسم مزمن هنوز بهترین است برای من...............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی حبیب هنوز به یادت است و منتظر تو، نامرد برای اینکه اذیتم کند گفت: عدد قرار عاشقانه چند است؟ فحشش دادم...............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی غرم را به کی بزنم....... همه به جانم غر می&amp;zwnj;زنند ..... همه از هم دفاع می&amp;zwnj;کنند. الا از من....... آسی یادت هست رو به روی آینه می&amp;zwnj;ایستادم، تو می&amp;zwnj;گفتی: چه در آینه هست که تو آنجا میخکوب می&amp;zwnj;شوی......... آسی او را دیدم.... همزاد خودم را .......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی آسی آسی..... حبیب منتظرت است............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی بیا و به این همزادش بفمان که با تمام اقتدارم برایش بازی نمی&amp;zwnj;کنم............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او حاضر نیست بفهمد که من چه ام شده....................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی بیا ..... آسی حسین هم بعد تو رفت و من ماندم تنها .... و همه می&amp;zwnj;گویند این بچه الکی خوش...... هنوز بچه&amp;zwnj; است .......... آسی بیا که هنوز کسی حاضر به شنیدن داستانم نیست..... می&amp;zwnj;گویند بهانه&amp;zwnj; است.... آسی من با آنها صادقم .... آنها را نمی&amp;zwnj;دانم........ هرچه می&amp;zwnj;گویم درست می&amp;zwnj;شود..... قبول نمی&amp;zwnj;کنند......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی آسی آسی آن اسطوره مقتدر که تنها و تنها به لایلا چشم می&amp;zwnj;دوخت.... عاشق شده....... و این آسم لعنتی برایم شده مرض و هرچه پیش می&amp;zwnj;روم بیشتر یاد خانم آزادی می&amp;zwnj;افتم.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسی برگرد این دم آخری..... برگرد شاید حسین و لایلا و حبیب برگردند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;رویم میدان خراسان خانه قدیمی را می&amp;zwnj;خریم و تو با حبیب عروسی کن و لایلا و حسین هم به سفارش خاله همان بالا بمانند ..... می&amp;zwnj;ماند من..... که همیشه دربه&amp;zwnj;در باغچه بودم........ تنها می&amp;zwnj;روم میان همان باغچه پر از یاس..... می&amp;zwnj;نشینم و با همان گربه پلنگی خانه&amp;zwnj;ی ابولقسم بازی می&amp;zwnj;کنم.... شاید روزی آدمها باور کنند که به خاطر خودخواهی&amp;zwnj;ام نیست که برایشان حرف می&amp;zwnj;زنم..... دلم گرفته است آسی.... کسی نیست غرهایم را بشنود........ دلم عجیب گرفته&amp;zwnj;ست.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_FJ03aFqz.jpg" alt="" width="400" height="266" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/7112952/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-7112952</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Jun 2011 14:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و اما بعد</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه......&lt;br/&gt;اینو یه شاعر گفته بود که داشت وسط پیاده رو بادوم زمینی می خورد
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست&lt;br/&gt;اینو یه اوی آوازه خوان خاموش می خوند. صداش از ارینا هم بهتر بود. اما حالا آوازاش تغییر کرده
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;تفنگ چوبی می خونه، اما آوازش شنیدنیه.......
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;یه پلنگ بود، بگو خوب......
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;اینو یه پیرمرد می‌خوند، که احمد شاه رو به چشم دیده بود
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;هرکه آمد بار خود را بست و رفت
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;زین چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;زان چه حاصل جز فریب و جز فریب
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;اینو خودم می‌خونم
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:10pt"&gt;آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6700347/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6700347</guid>
      <pubDate>Wed, 20 Apr 2011 13:09:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زمان</title>
      <description>&lt;p&gt;سال نو شد در خانه آنه.....و من امسال نبودم. آتش گرداندن آنه دیدنی&amp;zwnj;ست کنار حوض.......بهتر بگویم با آنکه آسم گه&amp;zwnj;گاهی مرا اذیت می&amp;zwnj;کنداما آتش بازی&amp;zwnj;ش دیدن دارد، وقتی نمایش: اندر باب حکایت یک میهمانی خاموش را دیدم ،لرزه بر تنم افتاد ،اگر آتیلا پسیانی راوی ماجرا بود ،من نظاره&amp;zwnj;گر آن بودم .....بی کم و کاست و هنوز گاهی مغزهایی می&amp;zwnj;بینم بر کف خیابان.....................هرچه می&amp;zwnj;کنم کوک سازم را عوض کنم نمی&amp;zwnj;شود، نوا برایم عین روایت است ،علی هنوز در کوه&amp;zwnj;هاست و می&amp;zwnj;دانم دارد رصد می&amp;zwnj;کند اوضاعم را ....او دیدنی&amp;zwnj;ست. کوه نشینی که تابحال از فتوحاتش چیزی نگفته ....ما را می&amp;zwnj;گویی؛از کلکچال به شیر پلا نرسیده داستان فتح اورست بر زبان می&amp;zwnj;رانیم و اینکه از کدام جبهه صعود کنی بهتر است ...........بهترخود کلمه غریبی&amp;zwnj;ست .....تازه به این نتیجه رسیده&amp;zwnj;ام......&amp;nbsp;راستی می&amp;zwnj;بینید کوتاه نوشتن مد شده ،همه یاد گرفته&amp;zwnj;اند همه چیز را مختصر بنویسند و گنگ .....به من ایراد نگیرید درست است که کوتاه نمی&amp;zwnj;نویسم ،اما گنگی نوشته&amp;zwnj;ام دست خودم نیست، نوشتن بلد نیستم .....آقا رضا بقال سر کوچه اعرابی همیشه می&amp;zwnj;گفت: پیراشکی خوب نیست، شیر بخور.... بعدها فهمیدم توصیه مادرم بوده......وگرنه شیر یارانه&amp;zwnj;ای شیشه&amp;zwnj;ای به مبلغ 20 تومن، آن زمان صف داشت به اندازه&amp;zwnj;ی بنزین سهمیه&amp;zwnj;ای....... لجم می&amp;zwnj;گیرد از جواد آقا مهندس محله که زد&amp;nbsp;همه چیز را خراب کرد ،هنوز هم وقتی یادش می&amp;zwnj;افتم لعنت نثارش می&amp;zwnj;کنم .....ما 3 برادر، بچه&amp;zwnj;های خوبی بودیم برای محله و کوچکترین که من بودم..... قضاوت پای خودتان .....عکس کودکیم هنوز بر دیوار درج است ......خدایی پسر مو طلایی چشم سبز آن پایین&amp;zwnj;ها که گرد و خاک و دعوا علت تغییر اوقات شرعی&amp;zwnj;اش بود پیدا نمی&amp;zwnj;شد.....پایین&amp;zwnj;ها مرام خود را داشت و هنوز خیلی&amp;zwnj;ها به خاطر نوع گویش&amp;zwnj;ام سرزنشم می&amp;zwnj;کنند ، اولیش یکی همین برادرانم ....چند روز پیش نوشته&amp;zwnj;ای خواندم از امیر حسین مهدوی من باب جردن. وقتی رسیدم به آنجا که؛چهره جردن و اصالتش خش افتاده.... گفتم جای محسن بیست&amp;zwnj;لیتر و مجید طلا و میتی نصرتی خالی ......زمین یخچالی چه کم داشت که حالا جردن به رخمان کشیده شده......عهد کردم چیزی بنویسم من باب اصالت محله خراسان با تمام آدمهای مذهبی و حزب اللهی&amp;zwnj;اش که این روزها هرکه رسیده هرچه خواسته به زبان رانده ....آری پایین شهر را با همان آدمهای مذهبی، محله شتردارون، بیسیم، پارک جهان پناه، اهل&amp;zwnj;علی و بهشت و دولاب دوست دارم ....با همان&amp;zwnj;ها که در عمرشان درباره ماهیت هیچ چیزی حرف نزده اند، با همان&amp;zwnj;ها که کارگری کارخانه را ترجیح می&amp;zwnj;دهند بر فوق فلسفه دانشگاه تهران و من باب سیاست، آن را بی&amp;zwnj;پدر و مادر می&amp;zwnj;شمارند........بکشیدم دست از این دوست داشتن بر نخواهم داشت....... و هنوز حکمت دانا&amp;zwnj;نی که خیلی چیزها را بر زبان نمی&amp;zwnj;آورند ترجیح می&amp;zwnj;دهم بر فیلسوفان 25 ساله&amp;zwnj;ای که من باب زمین و زمان اظهار فضل می&amp;zwnj;کنند. این آتش بیاران معرکه را خواهم فروخت به حس محسن بیست&amp;zwnj;لیتر وقتی &amp;nbsp;کلانتری قیاسی در خانه&amp;zwnj;اش آژیر می&amp;zwnj;کشید،هر روز کلانتری بود، دمش گرم........می&amp;zwnj;دانید از چه مرد؟ از خوردن مشروب......باور کردنی نیست اما واقعیت دارد.....گاهی دلم می&amp;zwnj;گیرد، مگر آقا سید با آن نصایحش چه ایرادی داشت که کلاس&amp;zwnj;های درس منطق امروز ندارد .....به خدا آن روزها را ترجیح می&amp;zwnj;دهم ....آن محله&amp;zwnj;ها را ترجیح می&amp;zwnj;دهم.......دق منند؛ این کافه&amp;zwnj;ها......دوست دارم این حقوق بشر نبود، کافه نشین&amp;zwnj;ها را خفه می&amp;zwnj;کردم.....آخر پدرت خوب مادرت خوب تو که تا بحال آبلمبو نشدی در اتوبوس بیجا می&amp;zwnj;کنی از حق اتوبوس&amp;zwnj;نشینان صحبت می&amp;zwnj;کنی-قائل به تجربه بودن مرا فراموش نکنید-تو که تا بحال شب در شیرازی با قمه خفتت نکرده&amp;zwnj;اند....به تو چه مربوط که درباره بدبختی و فقر خفت&amp;zwnj;گیران نظر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهی&amp;zwnj; ....تو که هنوز با دست شکسته سر به بالش نگذاشته&amp;zwnj;ای و از درد یک آمپول، هراس&amp;zwnj;ات به مرگ نزدیک می&amp;zwnj;شود،چه مرگت است که فریاد بر می&amp;zwnj;آوری: هرگز از مرگ نهراسم که دستانش از ابتذال شکننده&amp;zwnj;تر بود_شاعر مدنظرم نیست. تو ، تو مدنظرم هستی-تو که نه مرگ را چشیده ای و &amp;nbsp;تنها ابتذال برایت..... معنی شده چه می&amp;zwnj;فهمی از درد تن فروشی ساکنان شور آباد....روزی در یکی از همین خانه&amp;zwnj;های کمک به کودکان کار و خیابان با دختری برخورد کردم که درس می&amp;zwnj;داد...خانه&amp;zwnj;اش همین الهیه ....با آن ماشین بنز آخرین سیستم که آن روزها مد بود...همه می&amp;zwnj;گفتند خدایش بیامرزد،اما من به او می&amp;zwnj;گفتم برگرد سر زندگی&amp;zwnj;ات طبقات را به هم نریز، بگذار کارمان را بکنیم......نه به خرج او رفت نه به خرج دوستان و او شد معلم........روزی هوارش بلند شد که دیگر من اینجا کار نمی&amp;zwnj;کنم .....پرسیدم حکایت چیست؟ برگه&amp;zwnj;ای را نشانم داد حاوی مقادیر انبوهی گل، و نامه&amp;zwnj;ای عاشقانه با دستخطی میخی به امضای مددجویی مواد فروش......خنده&amp;zwnj;ام گرفت ،گفتم: خانم فلانی ،من قصابم، گرد ران با گردن است ،اگر پز منتقد بودن را می&amp;zwnj;دهی ،اگر می&amp;zwnj;گویی باید کاری کرد که انجام نشده است، استخوان&amp;zwnj;هایش هم این&amp;zwnj;هاست ......گفت: آخر او چه فکری کرده.... گفتم: فکر نکرده، اینجا محبت کم است و مواد فراوان ،برای زنده بودن مواد می&amp;zwnj;فروشند و این شغل کاذب آدم دود کن، اینجا یک شغل است و تو هم کسی که محبت کرده...... مشکل از او نیست مشکل تویی، تو که هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست ..... با نامه&amp;zwnj;ای عاشقانه طبقه اجتماعی&amp;zwnj;ات یادت می&amp;zwnj;آید.......لطفی در حقم کن و از اینجا برو ......و دیگر هوس خدمت به اینها به سرت نزند، اینها یک کاری برای خودشان می&amp;zwnj;کنند......از خودم متنفرم که اینها را باز نویسی می&amp;zwnj;کنم .....بس است ......بس است ....آنان که سراغ دردهای گابریل را می&amp;zwnj;گیرند، گابریل روزی بر رف پنجره&amp;zwnj;ای رو به ایوان نشست و نوشت :آزمودم عقل دور اندیش را......بعد از این دیوانه سازم خویش را.........و این شد که می&amp;zwnj;بیند........هنوز آن پایین&amp;zwnj;ها را دوست دارم ......با اینکه عوض شده است .......و سه&amp;zwnj;تارم که در آن محله&amp;zwnj;ها نماد کفر بود و به خاطر خانواده کسی با من کاری نداشت.......................بگذریم، زمان می&amp;zwnj;گذرد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_zimkv0WF.jpg" alt="" width="283" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/28</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6593361/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6593361</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Mar 2011 17:08:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به قول هویک</title>
      <description>&lt;p&gt;تعمیرگاه دوو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیاده روی روزانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمعه.............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوزن ژیگلورت گیر کرده......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برو بده سوزن رو عوض کنند................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راست می&amp;zwnj;گفت سوزن ژیگلورم گیر کرده روی این &lt;a href="http://uploading.com/files/bb849b9f/%25D8%25A8%25D9%2587%25D8%25AA%25D8%25B1%25D9%258A%25D9%2586.mp3/" target="_blank"&gt;آهنگ&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/27</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6458389/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6458389</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Mar 2011 17:18:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای او</title>
      <description>&lt;p&gt;پرسش&amp;zwnj;های زیادی از خودم گه گاه می&amp;zwnj;پرسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که آیا او را دوست دارم؟ یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی هم از گیر دادن&amp;zwnj;هایش خسته می&amp;zwnj;شوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی به سرم می&amp;zwnj;زند فرار کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی گاهی گاهی..........................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او را دوست دارم بدون اغراق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدون هیچ پس و پشتی..................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنها کسی&amp;zwnj;ست که هم دمم بوده&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنها کسی است که پایم ایستاده است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنها کسی است که توانسته دلم را به&amp;zwnj;رباید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شوخ و شنگ و شاد و دوست داشتنی.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همراه با روایت&amp;zwnj;های من از گذشته&amp;zwnj;ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او را دوست دارم همانند جانم..........&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_N6rEAiTN.jpg" alt="" width="325" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/26</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6455303/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6455303</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Mar 2011 22:56:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصویر ذهنی من از روایت</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید به مزاج شما خوش نیاید این تعریف من......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت را پیرمرد چپق به دستی به من آموخت که خود نمی&amp;zwnj;دانست کندوی زنبور عسل به چه کار می&amp;zwnj;آید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناباورانه منگرید......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او سخنور نبود............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفوذ کلام هم نداشت.............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها پیرمردی بود که در جواب این پرسش که فلانی را می شناسی می&amp;zwnj;گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلانی، نوه فلانی، هم او که مادرش در دهات پایین سبزی خرد می&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم می&amp;zwnj;آید وقتی به دنیا آمد حاجیه خانم برای قابلگی رفته بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن شب شام هم برایم درست نکرد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی تو پسر که هستی؟ این پرسش بنیادینش بود....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در جواب باید می&amp;zwnj;گفتی : پسر فلانی و نوه فلانی که مادربزرگت احتمالا با زنش دوست بوده و جولیکین &amp;nbsp;پالاس می&amp;zwnj;بافته(نوعی زیر انداز که از پارچه کهنه بافته می&amp;zwnj;شود ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مختص ده&amp;zwnj;ی به نام سرخه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای اینکه ذهنش مشوش &amp;nbsp;نشود باید تا هفت جدت را از بر بودی تا تو را در ذهن کوچکش بسپارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هر وقت نمی&amp;zwnj;شناخت از سر بی&amp;zwnj;حوصلگی پکی به چپقش می&amp;zwnj;زد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.....او خود به تنهایی نماد روایت بود برای من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.....شاید بگویید اگر تاریخچه بدانید دیگر موضوع حل می&amp;zwnj;شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;شود روایت&amp;zwnj;گر ساخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینگونه نیست....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی خود موضوع را تجربه کرده&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به ذهنش برای بازگفتن فشار نخواهد آورد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی خود لحظه را حس کرده و خواهد توانست لحظه را روایت کند.............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سخن روایت&amp;zwnj;گر از این باب بر دل می&amp;zwnj;نشیند که لحظه را با همان احساس فیکس کرده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.....اما نویسنده قطعه ادبی خود را با چای و نسکافه و قهوه &amp;nbsp;خفه کرده تا بتواند یک قطعه خلق کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری بسیار ناسپاسم من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در لحظه تمام زحمات را به باد می&amp;zwnj;دهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما انصاف بدهید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلق یک روایت با نوشتن یک داستان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا سرودن یک شعر هرچند آب دیده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرق بسیار دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ این پرسش که چگونه می&amp;zwnj;شود در آن لحظه حضور فیزیکی نداشت و روایت کرد پاسخ می&amp;zwnj;دهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;شود برادر من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید بود&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید تجربه کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا روایت آب دوغ خیاری، از پس آش شعله قلم&amp;zwnj;کار بر نیاید.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;....اینکه روحم آنجا بوده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.....اینکه در خواب دیده&amp;zwnj;ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و قس علی هذا.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای من، حداقل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی معنی&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید عده قلیلی بر این باورند که همه چیز را باید خود تجربه کنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نمی&amp;zwnj;شود از تجربه دیگران استفاده کرد......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر این عده قلیل یک نفر هم باشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من جزو آن دسته یک نفره&amp;zwnj;ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بگویید تجربیات آدم محدود می&amp;zwnj;شود و روایات اندک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاسخ می&amp;zwnj;دهم: همین است دیگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;اگر می&amp;zwnj;خواهید با روایت -بیزینس من- شوید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمراً&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر می&amp;zwnj;خواهید -لیدر من- جمع&amp;zwnj;های کافه نشین هم شوید ، خواهم گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرشک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی در دراز مدت روایت&amp;zwnj;گر می&amp;zwnj;شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همانند؛&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنیاگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشقت بسیار دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که از پس هر خرمن کوبی بر نیاید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت منقطع است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایجاز کلام تنها بر آن رنگ می&amp;zwnj;بخشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-همانند کاشی به حوض ماهی خانه- آنه بتول&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت چیز سختی&amp;zwnj;است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و روایت&amp;zwnj;گر انسانی زمخت و نچسب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای همین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.مخاطبان روایت واقعی اندکند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس که دهان به دهان می&amp;zwnj;گردد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.......و از زبان پری رویان بازگو می&amp;zwnj;شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میز و صندلی و بساط طرب فراهم آمده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حضار الخصوص بابا&amp;zwnj;شاه&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به احترام زیادی، از خود بیخود شده کف می&amp;zwnj;زنند......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت&amp;zwnj;گران زیادی می&amp;zwnj;شناسم که در پس و پشت دیوارهای گلی برای کودکان بازیگوش روایت کردند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا روزی آن کودکان برای بالا رفتن از پله&amp;zwnj;هایی با روکش قرمز از آنها به عنوان خاطرات شخصی یاد کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کودکان بسیاری را هم به خاطر می&amp;zwnj;آورم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;آنقدر روایت روایت&amp;zwnj;گران را کش رفته&amp;zwnj;اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که نکند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدای ناکرده میکروفون را از دستشان بگیرند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بگویند بس است دیگر، بفرمایید پایین&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوبت نفر بعدی&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت بنای چار پاره&amp;zwnj;ایست که اگر یک استون آن هم لنگ زند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سقف بر سر روایت&amp;zwnj;گر فرود آید همانند بلای آسمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کاش&amp;zwnj;ها هم چیزی حل نمی شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت&amp;zwnj;گران هنوز ظهر&amp;zwnj;ها به دیفال گلی تکیه می&amp;zwnj;کنند و هر موقع نتواند چیزی را هضم کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پکی بر چپق خواهند نواخت.......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/338292_BWGMe6Ud.jpg" alt="" width="488" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/25</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6380483/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6380483</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Feb 2011 15:27:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر باب یک اعلانیه از نوع خاموش......</title>
      <description>&lt;p&gt;کسی از من پرسید 5 سال دیگر که هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانم از کدام دسته و طایفه بود......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اقتدارگرا بود......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طعم زبان خودم را می&amp;zwnj;داد، زبانش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنها فکر و ذکرش خوشبحتی............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنها نگران پاسخ این پرسش بود که آیا می&amp;zwnj;توانی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صراحت&amp;zwnj; لهجه&amp;zwnj;اش مرا به خاطرات کودکیم برگرداند همانند او غد بودم یک دنده و هنوز هم گوهر اعتقاد دارد من رک ترین فرد خانواده&amp;zwnj;ام، گوهر شوهر ابولقاسم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در وصوفش سروده&amp;zwnj;اند: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر بولقسم(ابولقاسم).......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من، به شدیدترین وجه من الوجوه منطقی هستم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیش&amp;zwnj; از اندازه.... بی روح ....سرد...... و......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید این اولین باری&amp;zwnj;ست که دوستدارم درباره چیزی که نمی&amp;zwnj;دانم پیشگویی کنم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همزادها هم یار من خواهند بود در این آزمون........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه من می&amp;zwnj;توانم؟ شما هم می&amp;zwnj;دانید، لا ادری (نمی&amp;zwnj;دانم) اما سعی می&amp;zwnj;کنم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه می&amp;zwnj;آیم؟ من از قبل آمده&amp;zwnj;ام دوشادوش همزادهای زیاد؛ لیندا، دختر راه&amp;zwnj; رونده در خیابان، یک اوی خاموش آوازه خوان................. و تا به حال نشده قولی بدهم و زیرش بزنم....... پس از این را نمی&amp;zwnj;دانم.... روزگار به من آموخته که هر حرفی فراتر از قدرتم بزنم ...... بلا نازل می&amp;zwnj;شود بر پشت بام خانه&amp;zwnj;ام مصداقش را انوری قبلا سروده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر بلایی کز آسمان بارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه بر دیگری روا باشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نارسیده بر زمین پرسد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه انوری کجا باشد؟.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در باب اتفاقات باید گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرنوشت او را بتی رقم زد.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که دیگرانش می&amp;zwnj;پرستیدند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در باب بخت: بخت تا بحال یارم بوده که به اینجا رسیده&amp;zwnj;ام وگرنه من به کارتون خوابی هم در زندگی فکر کرده&amp;zwnj;ام..... اگر بخت با من یار باشد، فتح جهان با هیتلر نیز برایم ساده است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بگویید: خیال پرداز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم: رویا تنها و دوست داشتنی&amp;zwnj;ترین چیز زندگی&amp;zwnj;ست که خیلی&amp;zwnj;ها تحملش را ندارند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کسی گفته رویا واقعیت ندارد؟ و چه کسی به من تضمین می&amp;zwnj;دهد زندگی همین چیزیست که از آن به عنوان واقعیت یاد می&amp;zwnj;شود......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در باب آخر:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستانی را خواندم در دفتر اول مثنوی من باب پادشاهی که هم دین داشت و هم دنیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دلبسته کنیزی شد اما یک چیز را فراموش کرد جلال&amp;zwnj;الدین بلخی گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گر خدا خواهد نگفتند از بتر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس خدا بنمودشان عجز بشر.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در جایی خواندم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گر تیغ بارد در کوی آن ماه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گردن نهادیم الحکم لله......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صاحب پرسش&amp;zwnj;ها شیرین است و لحنش مرا یاد نوشته&amp;zwnj;ای از پروین انداخت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنکه خاک سیه&amp;zwnj;اش بالین است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اختر چرخ ادب پروین است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گر چه جز تلخی ایام ندید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچه خواهی سخنش شیرین است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صاحب آن همه گفتار امروز&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سائل فاتحه و یاسین است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیند این بستر و عبرت گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر که را چشم حقیقت بین است......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم؛ از شیرین ممنونم تنها به خاطر پرسش&amp;zwnj;هایش نه به خاطر جواب&amp;zwnj;هایش چون غیر از این انتظار جواب دیگری از او نداشتم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسش&amp;zwnj;هایش شوق نوشتن را برگرداند، باور کنید....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنون شیرین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amir-a.persianblog.ir/post/24</link>
      <author>امیر اسدی</author>
      <comments>http://amir-a.persianblog.ir/comments/347650/6361365/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347650.post-6361365</guid>
      <pubDate>Mon, 21 Feb 2011 20:02:44 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
