بلاکامانِ نیکِ جادو جنبل کار
شب دوازدهم شکسپیر بیشک بهترین نمایشنامهایست که من دو ست دام..... اما حالا به چشمم شب دوازدهم شکسپیر را میبینم..... بازی، بازی، بازی را دوست دارم نه در مقام بازیگر، تنها در مقام دانا کل یا در مقام طراح و چیدن مهرههای بازی برایم دوست داشتنیست..... در دستهی آخر میتوانی به علاقهمندیهایم شکارچی را نیز اضافه کنی...... شکار دوست داشتنیترین تفریحم است. اما تا به حال چیزی را نکشتهام.... شکار من از کلمات است و از نوشتهها سر چشمه میگیرد و گاهی به کشف رابطهها ختم میشود ..... اینکه بپرسی چه نوع رابطهای میگویم: جوابت را نخواهم داد...... من برای چیزی دیگری اینجا هستم.... نه آزار تو.... اگر میشناختیام هرگز کلام مبارزه را بر زبان نمیآوردی..... از همین حالا بدان نزدیکانم خطابشان به من یوزپلنگ است و روباه...... گاهی گرگ ..... من تو لقب را از میان این دو قبول دارم.... یکی گرگ که از قدیم برایم دوست داشتنی بود نه به آن خاطر که در گله زندگی میکند به آن خاطر که اگر به جنگ برود تنها میرود ..... فقط برای شکار دسته جمعی عمل میکند...... و دو دیگر یوزپلنگ، این را سعید به من میگوید.... میگوید تو کمین میکنی سالها و یک روز حمله میبری ..... تو ترسناکترین موجودی هستی که من تا بحال دیدهام.... این نظر اوست اما من یوزپلنگ را دوست دارم ..... با آن نگاه تیزبین....... مفهوم مبارزه برایم بازیست.... بازیای اندر خور من ..... میدانم مغرورم و شاید این پاشنه آشیلم باشد....... این هم یک راهنمایی...... استارت مبارزه را زدی..... برای آخرین بار میپرسم به قواعد بازی اعتقاد داری؟ من عمرم در بازی گذشتهست..... دروغ..... نیرنگ..... فریب...... شاید بگویی تو دیگر چه موجودی هستی...... میگویم: گابریل......... به هر صورت...... هر طور که مایلی.... شیخ روایت زیاد دارد ...... اگر احساس خطر نکند..... اعتماد میکند .... البته این را بگویم ..... در طول عمرش تنها به یک نفر اعتماد کرده......... پس بدان به این سادگیها نمیشود از در دوستی واد شد....... اگر کمی فکر کنی دیوار بتنی و راهرو تو را یاد چیزی میاندازد....... من دلیلی برای بازی نمیبینم..... اگر او تو را انتخاب میکرد.... کمکش هم میکردم..... اما به محض ورود به بازی..... به هستهی دفاعی خودم بر میگردم.... پر پیچ .... هر لحظه حیلهای .... هر لحظه مکری و هر لحظه خطر...... سعید نزدیکترین آدمیست که با من بوده.... اما او از من حذر دارد در بازی..... اگر توانایی داری ..... من مشکلی ندارم ..... بسم الله..... شاید بهتر بود راغ خودش میرفتی و از او میخواستی برایت کاری کند.... شاید بهتر بود..... اما اینکه وسط یک بل بشو کامنت خصوصی بفرستی که چه خبر؟ من این را به حساب بازی میگذارم و میشوم همان گرگ دوست داشتنی سفیدی که در ظاهر سفید برفیست اما در باطن...... به قول مادربزرگم : تو در سال مار ماه عقرب به دنیا آمدی...... نیش عقرب نه از ره کینهست اقتضای طبیعتش اینست...... بازیهای زیادی را هدایت کردهام و رهبری..... بایهایی که هنوز یک فقره از آنها هم به پایان نرسیده است..... اگر لیندا نبود و اگر کولی حرفی نمیزد به دنبال تو نمیآمدم.... چون من وقت برای اینها ندارم.... من با آدمان صادقم و هر که با من صادق نیست خود ضرر خواهد کرد..... چون خداوند همیشه همراه گابریل بوده.... و او را تنها نگذاشته..... نمونه آخرش همین چند روز پیش که پا برای شکار به درون اتاق شخصیام در انتهای راهرو رفتم...... و بعد سه روز.... چیزی یافتم که نیازی به کمک کسی نداشت.... اگر اهل بازی نبودم همان روز اول به آدرس غیر اینترنتی مراجعه و مستقیم در چشمانت میگفتم.... وقت ملاقات در ناکجا آباد است...... اما برایم مسئله نبودی.... برو ببین چه کردهای که دو تن از نزدیکانم به من نهیب زدند که او نزدیک توست و مرا به شکار فرستادند.... هویت فردی چیز مهمی برایم نیست.... چون هر لحظه بخواهم به دست خواهم آورد.... تنها اینکه نکتهای یافتم که به تو بگویم قواعد بازی را یاد بگیر و خود را دچار دردس نکن برایم مهم بود..... من از هیچ ابزاری برای شکارت استفاده نکردم..... خودت گاف دادی دوست من...... البته بعید نمیدانم در ذهنت چیزی پرورانده بودی که دو تن از همراهان همیشگیام دربارهی واقعه 2 سال قبل به من نهیب زدند.... جنس آنها قابل ملاقات نیست..... ببین تو باز هم اشتباه کردی دوست من و خودت خواستی...... این را بفهم و رویهات را تغییر بده..... لطفا و این مودبانهترین نوع هشدارم است......... مرا نمیشناسی و دلیل بودنم را نمیدانی..... پس درباره چیزی که نمیدانی هرگز اظهارنظر نکن.... عقوبت سخت است ..... سختتر از آنچه تصور میکنی.... من بیش از تو صبورم..... ناراحتم نکردی..... اما بدان ..... ای که از این در وارد میشوی دست از هر امیدی بشوی.......... به جهنم دانته خوش آمدی دوست من..... اگر پا از این در داخل بگذاری..... دیگر راه بازگشتی نیست..... حالا انتخاب نتخاب توست...... من بازی را دوست دارم و چینش مهرههای صفحه شطرنج را. وقتی با اوی خاموش آوازه خوان به شطرنج مینشینم...... خود دانی با احترام ابولقسم قشیری شاید بعد گذشت دو سال اصلا درست نباشد به واگویی جریانی بپردازم که از همان روز اول برایم مثل روز روشن بود و از آنجایی که مهلکترین از دست دادن را از همین قضاوت خوردهام. اما گذر نتوانم کرد از این حس که شبانه روز مهیبم میزند. شاید هنوز آدم نشدهام. سالها پیش آدمی وجود داشت به نام علامت تعجب...... و شری او را به نام مزاحم میخواند و نیلو هم او را نمیشناخت....... روزی مجبور به واگویی مطلبی شدم که برای علامت تعجب بسیار گران آمد..... اما خودش خواسته بود...... و این بدترین چیزی بود که آن موقع میتوانستم بگویم..... سالها گذشت .... یعنی دقیقا 2 سال بعد در سال 1390....... لیندا به همراه آن دختر کولی نروژی مرا به بازخوانی روایت علامت تعجب وادار کردند و من به هر زور و زحمتی بود یادداشتهای قدیمی را زیر و رو کردم تا شاید چیزی دستگیرم بشود..... دو سال تنها از علامت تعجب یک ip داشتم و یک دیتا سرور و یک آدرس غیراینترنتی که هرگز به آن مراجعه نکردم...... و روزی برای علامت تعجب نوشتم: تو بازی را بلد نیستی.... تو را روزی ملاقات خواهم کرد در آنجایی که نامش ناکجاآباد خواهد بود برای شما...... تمامی اتفاقات به گونهای رخ داد که بعد از چندی علامت تعجب گم شد.... دیگر نه حرفی نه حدیثی و نه نوشتهای........ و هرچه کردم دلم راضی نشد به آن آدرس بروم و سراغش را از آنجا بگیرم هرچه بود تمام شد.... تا اینکه خبری از کولی توسط یکی از دوستانم به من رسید: علامت تعجب هنوز هست درنزدیکیات..... همان شب دوباره لیندا سر و کلهاش پیدا شد.... و باز وسوسه قضاوت..... روزی با خودم عهد کردم دیگر حرفی به کسی نزنم..... هرچه هست را برای خودم نگه دارم.... اما وسوسه آن موقع نگذاشت و من دوباره به شیوه گابریل پیغام رساندم.... و باز او ماند و همه شب غصههای عاشقانه..... اما این بار تنها برای خودم واگویه میکنم.... برای خودم..... تا یادم بیاید در کدام طرف بازی قرار دارم.... اگر روزی لوسیفر بر زمین نزول اجلال کند..... من در طرف یکتا پرستان باقی خواهم ماند و به جنگ به لوسیفر خواهم رفت..... در آرمجدون...... اینکه آن زمان علامت تعجب ناراحتم کرد یا نه باید بگویم نه.... تنها ناراحتیام از این بود چرا او با پرسشی عجیب خود را دچار عذاب کرد..... اگر روی کلامش را به سمتم نمیگرداند هرگز حرفی نمیشنید و حداقل در پارادیس خودش خوش بود.... بعد هم که مرده و چه کسی زنده..... خدا بزرگ بود..... هرچه پس و پیش شد نتوانستم این بار هم به راه شخصیام عمل نکنم گو اینکه از هم اکنون مثل روز برایم روشن است. باز هم ضرر خواهم کرد و بازی به نفع گابریل و به ضرر احساس تمام خواهد شد. همه اینها را در ذهنم مرور کردم و بار و بندیل بستم برای شناسایی و شکار جاسوس...... برایم اوایل شبیه شبه بود..... به اتاق تنهایی خودم در انتهای راهرویی بتونی رفتم..... تا پیدایش کنم.... سه شبانه روز کار مداوم.... بر روی دستنوشتهها جواب داد..... کولی و لیندا درست میگفتند، علامت تعجب خیلی نزدیک است..... خیلی خیلی نزدیک و دسته آخر او را هم شناختم علامت تعجب را میگویم....... حالا دو سال از شروع ماجرا گذشته و برایش یک جمله دیگر را رمزگشایی میکنم. سرنوشت او را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند.... این را امروز برایت میگویم..... در هر صورت کلید ماجرا 2 سال پیش رویم بود و من سهل انگاری کردم و ندیدم کلید شناسایی علامت تعجب آدرسی نبود که خودم را برای پیدا کردنش به زحمت انداختم و هرگز از آن استفادهای نبردم. کلید اینجا بود در چند خط کوتاه: معذرت میخوام که با بی ادبی اینجا مینویسم و این شد پایان دو سال پیگیری برای شناسایی و شکار جاسوس....... و امروز 18/4/1390 است به نشانهها علاقه دارم.... دو سال قبل یعنی 18/4/1388...... 
و باز قضاوت.....
علامت تعجب با توام؛ دو سال گذشت و دیدی چه زود سپری شد؟ حالا دیدی خاطرات 9 سال قبل از این دو سال برایم چیز دشواری نیست؟ تو هم الان به خوبی تمامی آن 2 سال قبل را به خاطر داری به خوبی میدانم..... انکار نکن.....
از همه معذرت میخوام
از تو نیلوفر معذرت میخوام خانم رنگین کمان
و درست فردا یعنی 19/4/1390 میشود2 سال.....
| Design By : Tem.RozBlog.Com |

