بلاکامانِ نیکِ جادو جنبل کار
آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه...... چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست تفنگ چوبی می خونه، اما آوازش شنیدنیه.......
یه پلنگ بود، بگو خوب......
اینو یه پیرمرد میخوند، که احمد شاه رو به چشم دیده بود
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
زین چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زان چه حاصل جز فریب و جز فریب
اینو خودم میخونم
آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه
سال نو شد در خانه آنه.....و من امسال نبودم. آتش گرداندن آنه دیدنیست کنار حوض.......بهتر بگویم با آنکه آسم گهگاهی مرا اذیت میکنداما آتش بازیش دیدن دارد، وقتی نمایش: اندر باب حکایت یک میهمانی خاموش را دیدم ،لرزه بر تنم افتاد ،اگر آتیلا پسیانی راوی ماجرا بود ،من نظارهگر آن بودم .....بی کم و کاست و هنوز گاهی مغزهایی میبینم بر کف خیابان.....................هرچه میکنم کوک سازم را عوض کنم نمیشود، نوا برایم عین روایت است ،علی هنوز در کوههاست و میدانم دارد رصد میکند اوضاعم را ....او دیدنیست. کوه نشینی که تابحال از فتوحاتش چیزی نگفته ....ما را میگویی؛از کلکچال به شیر پلا نرسیده داستان فتح اورست بر زبان میرانیم و اینکه از کدام جبهه صعود کنی بهتر است ...........بهترخود کلمه غریبیست .....تازه به این نتیجه رسیدهام...... راستی میبینید کوتاه نوشتن مد شده ،همه یاد گرفتهاند همه چیز را مختصر بنویسند و گنگ .....به من ایراد نگیرید درست است که کوتاه نمینویسم ،اما گنگی نوشتهام دست خودم نیست، نوشتن بلد نیستم .....آقا رضا بقال سر کوچه اعرابی همیشه میگفت: پیراشکی خوب نیست، شیر بخور.... بعدها فهمیدم توصیه مادرم بوده......وگرنه شیر یارانهای شیشهای به مبلغ 20 تومن، آن زمان صف داشت به اندازهی بنزین سهمیهای....... لجم میگیرد از جواد آقا مهندس محله که زد همه چیز را خراب کرد ،هنوز هم وقتی یادش میافتم لعنت نثارش میکنم .....ما 3 برادر، بچههای خوبی بودیم برای محله و کوچکترین که من بودم..... قضاوت پای خودتان .....عکس کودکیم هنوز بر دیوار درج است ......خدایی پسر مو طلایی چشم سبز آن پایینها که گرد و خاک و دعوا علت تغییر اوقات شرعیاش بود پیدا نمیشد.....پایینها مرام خود را داشت و هنوز خیلیها به خاطر نوع گویشام سرزنشم میکنند ، اولیش یکی همین برادرانم ....چند روز پیش نوشتهای خواندم از امیر حسین مهدوی من باب جردن. وقتی رسیدم به آنجا که؛چهره جردن و اصالتش خش افتاده.... گفتم جای محسن بیستلیتر و مجید طلا و میتی نصرتی خالی ......زمین یخچالی چه کم داشت که حالا جردن به رخمان کشیده شده......عهد کردم چیزی بنویسم من باب اصالت محله خراسان با تمام آدمهای مذهبی و حزب اللهیاش که این روزها هرکه رسیده هرچه خواسته به زبان رانده ....آری پایین شهر را با همان آدمهای مذهبی، محله شتردارون، بیسیم، پارک جهان پناه، اهلعلی و بهشت و دولاب دوست دارم ....با همانها که در عمرشان درباره ماهیت هیچ چیزی حرف نزده اند، با همانها که کارگری کارخانه را ترجیح میدهند بر فوق فلسفه دانشگاه تهران و من باب سیاست، آن را بیپدر و مادر میشمارند........بکشیدم دست از این دوست داشتن بر نخواهم داشت....... و هنوز حکمت دانانی که خیلی چیزها را بر زبان نمیآورند ترجیح میدهم بر فیلسوفان 25 سالهای که من باب زمین و زمان اظهار فضل میکنند. این آتش بیاران معرکه را خواهم فروخت به حس محسن بیستلیتر وقتی کلانتری قیاسی در خانهاش آژیر میکشید،هر روز کلانتری بود، دمش گرم........میدانید از چه مرد؟ از خوردن مشروب......باور کردنی نیست اما واقعیت دارد.....گاهی دلم میگیرد، مگر آقا سید با آن نصایحش چه ایرادی داشت که کلاسهای درس منطق امروز ندارد .....به خدا آن روزها را ترجیح میدهم ....آن محلهها را ترجیح میدهم.......دق منند؛ این کافهها......دوست دارم این حقوق بشر نبود، کافه نشینها را خفه میکردم.....آخر پدرت خوب مادرت خوب تو که تا بحال آبلمبو نشدی در اتوبوس بیجا میکنی از حق اتوبوسنشینان صحبت میکنی-قائل به تجربه بودن مرا فراموش نکنید-تو که تا بحال شب در شیرازی با قمه خفتت نکردهاند....به تو چه مربوط که درباره بدبختی و فقر خفتگیران نظر میدهی ....تو که هنوز با دست شکسته سر به بالش نگذاشتهای و از درد یک آمپول، هراسات به مرگ نزدیک میشود،چه مرگت است که فریاد بر میآوری: هرگز از مرگ نهراسم که دستانش از ابتذال شکنندهتر بود_شاعر مدنظرم نیست. تو ، تو مدنظرم هستی-تو که نه مرگ را چشیده ای و تنها ابتذال برایت..... معنی شده چه میفهمی از درد تن فروشی ساکنان شور آباد....روزی در یکی از همین خانههای کمک به کودکان کار و خیابان با دختری برخورد کردم که درس میداد...خانهاش همین الهیه ....با آن ماشین بنز آخرین سیستم که آن روزها مد بود...همه میگفتند خدایش بیامرزد،اما من به او میگفتم برگرد سر زندگیات طبقات را به هم نریز، بگذار کارمان را بکنیم......نه به خرج او رفت نه به خرج دوستان و او شد معلم........روزی هوارش بلند شد که دیگر من اینجا کار نمیکنم .....پرسیدم حکایت چیست؟ برگهای را نشانم داد حاوی مقادیر انبوهی گل، و نامهای عاشقانه با دستخطی میخی به امضای مددجویی مواد فروش......خندهام گرفت ،گفتم: خانم فلانی ،من قصابم، گرد ران با گردن است ،اگر پز منتقد بودن را میدهی ،اگر میگویی باید کاری کرد که انجام نشده است، استخوانهایش هم اینهاست ......گفت: آخر او چه فکری کرده.... گفتم: فکر نکرده، اینجا محبت کم است و مواد فراوان ،برای زنده بودن مواد میفروشند و این شغل کاذب آدم دود کن، اینجا یک شغل است و تو هم کسی که محبت کرده...... مشکل از او نیست مشکل تویی، تو که هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست ..... با نامهای عاشقانه طبقه اجتماعیات یادت میآید.......لطفی در حقم کن و از اینجا برو ......و دیگر هوس خدمت به اینها به سرت نزند، اینها یک کاری برای خودشان میکنند......از خودم متنفرم که اینها را باز نویسی میکنم .....بس است ......بس است ....آنان که سراغ دردهای گابریل را میگیرند، گابریل روزی بر رف پنجرهای رو به ایوان نشست و نوشت :آزمودم عقل دور اندیش را......بعد از این دیوانه سازم خویش را.........و این شد که میبیند........هنوز آن پایینها را دوست دارم ......با اینکه عوض شده است .......و سهتارم که در آن محلهها نماد کفر بود و به خاطر خانواده کسی با من کاری نداشت.......................بگذریم، زمان میگذرد
اینو یه شاعر گفته بود که داشت وسط پیاده رو بادوم زمینی می خورد
اینو یه اوی آوازه خوان خاموش می خوند. صداش از ارینا هم بهتر بود. اما حالا آوازاش تغییر کرده

| Design By : Tem.RozBlog.Com |

