بلاکامانِ نیکِ جادو جنبل کار
تعمیرگاه دوو پیاده روی روزانه جمعه............. سوزن ژیگلورت گیر کرده...... برو بده سوزن رو عوض کنند................ راست میگفت سوزن ژیگلورم گیر کرده روی این آهنگ پرسشهای زیادی از خودم گه گاه میپرسم که آیا او را دوست دارم؟ یا نه؟ گاهی هم از گیر دادنهایش خسته میشوم گاهی به سرم میزند فرار کنم گاهی گاهی گاهی.......................... او را دوست دارم بدون اغراق بدون هیچ پس و پشتی.................. و تنها کسیست که هم دمم بوده و تنها کسی است که پایم ایستاده است و تنها کسی است که توانسته دلم را بهرباید شوخ و شنگ و شاد و دوست داشتنی..... همراه با روایتهای من از گذشتهام او را دوست دارم همانند جانم.......... شاید به مزاج شما خوش نیاید این تعریف من...... روایت را پیرمرد چپق به دستی به من آموخت که خود نمیدانست کندوی زنبور عسل به چه کار میآید ناباورانه منگرید...... او سخنور نبود............ نفوذ کلام هم نداشت............. تنها پیرمردی بود که در جواب این پرسش که فلانی را می شناسی میگفت: فلانی، نوه فلانی، هم او که مادرش در دهات پایین سبزی خرد میکند یادم میآید وقتی به دنیا آمد حاجیه خانم برای قابلگی رفته بود آن شب شام هم برایم درست نکرد راستی تو پسر که هستی؟ این پرسش بنیادینش بود.... و در جواب باید میگفتی : پسر فلانی و نوه فلانی که مادربزرگت احتمالا با زنش دوست بوده و جولیکین پالاس میبافته(نوعی زیر انداز که از پارچه کهنه بافته میشود .... مختص دهی به نام سرخه و برای اینکه ذهنش مشوش نشود باید تا هفت جدت را از بر بودی تا تو را در ذهن کوچکش بسپارد و هر وقت نمیشناخت از سر بیحوصلگی پکی به چپقش میزد .....او خود به تنهایی نماد روایت بود برای من .....شاید بگویید اگر تاریخچه بدانید دیگر موضوع حل میشود میشود روایتگر ساخت اینگونه نیست.... راوی خود موضوع را تجربه کرده و به ذهنش برای بازگفتن فشار نخواهد آورد راوی خود لحظه را حس کرده و خواهد توانست لحظه را روایت کند............. سخن روایتگر از این باب بر دل مینشیند که لحظه را با همان احساس فیکس کرده .....اما نویسنده قطعه ادبی خود را با چای و نسکافه و قهوه خفه کرده تا بتواند یک قطعه خلق کند آری بسیار ناسپاسم من در لحظه تمام زحمات را به باد میدهم اما انصاف بدهید خلق یک روایت با نوشتن یک داستان یا سرودن یک شعر هرچند آب دیده فرق بسیار دارد در پاسخ این پرسش که چگونه میشود در آن لحظه حضور فیزیکی نداشت و روایت کرد پاسخ میدهم نمیشود برادر من باید بود باید تجربه کرد باید...... تا روایت آب دوغ خیاری، از پس آش شعله قلمکار بر نیاید..... ....اینکه روحم آنجا بوده .....اینکه در خواب دیدهام و قس علی هذا..... برای من، حداقل بی معنیست شاید عده قلیلی بر این باورند که همه چیز را باید خود تجربه کنی و نمیشود از تجربه دیگران استفاده کرد...... اگر این عده قلیل یک نفر هم باشد من جزو آن دسته یک نفرهام شاید بگویید تجربیات آدم محدود میشود و روایات اندک پاسخ میدهم: همین است دیگر اگر میخواهید با روایت -بیزینس من- شوید عمراً اگر میخواهید -لیدر من- جمعهای کافه نشین هم شوید ، خواهم گفت: زرشک راوی در دراز مدت روایتگر میشود همانند؛ خنیاگر مشقت بسیار دارد که از پس هر خرمن کوبی بر نیاید روایت منقطع است ایجاز کلام تنها بر آن رنگ میبخشد -همانند کاشی به حوض ماهی خانه- آنه بتول روایت چیز سختیاست و روایتگر انسانی زمخت و نچسب برای همین .مخاطبان روایت واقعی اندکند سپس که دهان به دهان میگردد .......و از زبان پری رویان بازگو میشود میز و صندلی و بساط طرب فراهم آمده و حضار الخصوص باباشاهها به احترام زیادی، از خود بیخود شده کف میزنند...... روایتگران زیادی میشناسم که در پس و پشت دیوارهای گلی برای کودکان بازیگوش روایت کردند تا روزی آن کودکان برای بالا رفتن از پلههایی با روکش قرمز از آنها به عنوان خاطرات شخصی یاد کنند کودکان بسیاری را هم به خاطر میآورم آنقدر روایت روایتگران را کش رفتهاند که نکند خدای ناکرده میکروفون را از دستشان بگیرند و بگویند بس است دیگر، بفرمایید پایین نوبت نفر بعدیست بگذریم روایت بنای چار پارهایست که اگر یک استون آن هم لنگ زند سقف بر سر روایتگر فرود آید همانند بلای آسمانی با کاشها هم چیزی حل نمی شود روایتگران هنوز ظهرها به دیفال گلی تکیه میکنند و هر موقع نتواند چیزی را هضم کنند پکی بر چپق خواهند نواخت....... کسی از من پرسید 5 سال دیگر که هستی؟ نمیدانم از کدام دسته و طایفه بود...... اقتدارگرا بود...... طعم زبان خودم را میداد، زبانش و تنها فکر و ذکرش خوشبحتی............ و تنها نگران پاسخ این پرسش بود که آیا میتوانی؟ صراحت لهجهاش مرا به خاطرات کودکیم برگرداند همانند او غد بودم یک دنده و هنوز هم گوهر اعتقاد دارد من رک ترین فرد خانوادهام، گوهر شوهر ابولقاسم.... و در وصوفش سرودهاند: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر بولقسم(ابولقاسم)....... من، به شدیدترین وجه من الوجوه منطقی هستم..... بیش از اندازه.... بی روح ....سرد...... و...... شاید این اولین باریست که دوستدارم درباره چیزی که نمیدانم پیشگویی کنم..... همزادها هم یار من خواهند بود در این آزمون........ اینکه من میتوانم؟ شما هم میدانید، لا ادری (نمیدانم) اما سعی میکنم..... اینکه میآیم؟ من از قبل آمدهام دوشادوش همزادهای زیاد؛ لیندا، دختر راه رونده در خیابان، یک اوی خاموش آوازه خوان................. و تا به حال نشده قولی بدهم و زیرش بزنم....... پس از این را نمیدانم.... روزگار به من آموخته که هر حرفی فراتر از قدرتم بزنم ...... بلا نازل میشود بر پشت بام خانهام مصداقش را انوری قبلا سروده: هر بلایی کز آسمان بارد گرچه بر دیگری روا باشد نارسیده بر زمین پرسد خانه انوری کجا باشد؟..... و در باب اتفاقات باید گفت: سرنوشت او را بتی رقم زد..... که دیگرانش میپرستیدند..... و در باب بخت: بخت تا بحال یارم بوده که به اینجا رسیدهام وگرنه من به کارتون خوابی هم در زندگی فکر کردهام..... اگر بخت با من یار باشد، فتح جهان با هیتلر نیز برایم ساده است.... شاید بگویید: خیال پرداز میگویم: رویا تنها و دوست داشتنیترین چیز زندگیست که خیلیها تحملش را ندارند چه کسی گفته رویا واقعیت ندارد؟ و چه کسی به من تضمین میدهد زندگی همین چیزیست که از آن به عنوان واقعیت یاد میشود...... و در باب آخر: داستانی را خواندم در دفتر اول مثنوی من باب پادشاهی که هم دین داشت و هم دنیا و دلبسته کنیزی شد اما یک چیز را فراموش کرد جلالالدین بلخی گفت: گر خدا خواهد نگفتند از بتر پس خدا بنمودشان عجز بشر......... و در جایی خواندم: گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله...... صاحب پرسشها شیرین است و لحنش مرا یاد نوشتهای از پروین انداخت: آنکه خاک سیهاش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی ایام ندید هرچه خواهی سخنش شیرین است صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت بین است...... بگذریم؛ از شیرین ممنونم تنها به خاطر پرسشهایش نه به خاطر جوابهایش چون غیر از این انتظار جواب دیگری از او نداشتم..... پرسشهایش شوق نوشتن را برگرداند، باور کنید.... ممنون شیرین


| Design By : Tem.RozBlog.Com |

