بلاکامانِ نیکِ جادو جنبل کار
شب دوازدهم شکسپیر بیشک بهترین نمایشنامهایست که من دو ست دام..... اما حالا به چشمم شب دوازدهم شکسپیر را میبینم..... بازی، بازی، بازی را دوست دارم نه در مقام بازیگر، تنها در مقام دانا کل یا در مقام طراح و چیدن مهرههای بازی برایم دوست داشتنیست..... در دستهی آخر میتوانی به علاقهمندیهایم شکارچی را نیز اضافه کنی...... شکار دوست داشتنیترین تفریحم است. اما تا به حال چیزی را نکشتهام.... شکار من از کلمات است و از نوشتهها سر چشمه میگیرد و گاهی به کشف رابطهها ختم میشود ..... اینکه بپرسی چه نوع رابطهای میگویم: جوابت را نخواهم داد...... من برای چیزی دیگری اینجا هستم.... نه آزار تو.... اگر میشناختیام هرگز کلام مبارزه را بر زبان نمیآوردی..... از همین حالا بدان نزدیکانم خطابشان به من یوزپلنگ است و روباه...... گاهی گرگ ..... من تو لقب را از میان این دو قبول دارم.... یکی گرگ که از قدیم برایم دوست داشتنی بود نه به آن خاطر که در گله زندگی میکند به آن خاطر که اگر به جنگ برود تنها میرود ..... فقط برای شکار دسته جمعی عمل میکند...... و دو دیگر یوزپلنگ، این را سعید به من میگوید.... میگوید تو کمین میکنی سالها و یک روز حمله میبری ..... تو ترسناکترین موجودی هستی که من تا بحال دیدهام.... این نظر اوست اما من یوزپلنگ را دوست دارم ..... با آن نگاه تیزبین....... مفهوم مبارزه برایم بازیست.... بازیای اندر خور من ..... میدانم مغرورم و شاید این پاشنه آشیلم باشد....... این هم یک راهنمایی...... استارت مبارزه را زدی..... برای آخرین بار میپرسم به قواعد بازی اعتقاد داری؟ من عمرم در بازی گذشتهست..... دروغ..... نیرنگ..... فریب...... شاید بگویی تو دیگر چه موجودی هستی...... میگویم: گابریل......... به هر صورت...... هر طور که مایلی.... شیخ روایت زیاد دارد ...... اگر احساس خطر نکند..... اعتماد میکند .... البته این را بگویم ..... در طول عمرش تنها به یک نفر اعتماد کرده......... پس بدان به این سادگیها نمیشود از در دوستی واد شد....... اگر کمی فکر کنی دیوار بتنی و راهرو تو را یاد چیزی میاندازد....... من دلیلی برای بازی نمیبینم..... اگر او تو را انتخاب میکرد.... کمکش هم میکردم..... اما به محض ورود به بازی..... به هستهی دفاعی خودم بر میگردم.... پر پیچ .... هر لحظه حیلهای .... هر لحظه مکری و هر لحظه خطر...... سعید نزدیکترین آدمیست که با من بوده.... اما او از من حذر دارد در بازی..... اگر توانایی داری ..... من مشکلی ندارم ..... بسم الله..... شاید بهتر بود راغ خودش میرفتی و از او میخواستی برایت کاری کند.... شاید بهتر بود..... اما اینکه وسط یک بل بشو کامنت خصوصی بفرستی که چه خبر؟ من این را به حساب بازی میگذارم و میشوم همان گرگ دوست داشتنی سفیدی که در ظاهر سفید برفیست اما در باطن...... به قول مادربزرگم : تو در سال مار ماه عقرب به دنیا آمدی...... نیش عقرب نه از ره کینهست اقتضای طبیعتش اینست...... بازیهای زیادی را هدایت کردهام و رهبری..... بایهایی که هنوز یک فقره از آنها هم به پایان نرسیده است..... اگر لیندا نبود و اگر کولی حرفی نمیزد به دنبال تو نمیآمدم.... چون من وقت برای اینها ندارم.... من با آدمان صادقم و هر که با من صادق نیست خود ضرر خواهد کرد..... چون خداوند همیشه همراه گابریل بوده.... و او را تنها نگذاشته..... نمونه آخرش همین چند روز پیش که پا برای شکار به درون اتاق شخصیام در انتهای راهرو رفتم...... و بعد سه روز.... چیزی یافتم که نیازی به کمک کسی نداشت.... اگر اهل بازی نبودم همان روز اول به آدرس غیر اینترنتی مراجعه و مستقیم در چشمانت میگفتم.... وقت ملاقات در ناکجا آباد است...... اما برایم مسئله نبودی.... برو ببین چه کردهای که دو تن از نزدیکانم به من نهیب زدند که او نزدیک توست و مرا به شکار فرستادند.... هویت فردی چیز مهمی برایم نیست.... چون هر لحظه بخواهم به دست خواهم آورد.... تنها اینکه نکتهای یافتم که به تو بگویم قواعد بازی را یاد بگیر و خود را دچار دردس نکن برایم مهم بود..... من از هیچ ابزاری برای شکارت استفاده نکردم..... خودت گاف دادی دوست من...... البته بعید نمیدانم در ذهنت چیزی پرورانده بودی که دو تن از همراهان همیشگیام دربارهی واقعه 2 سال قبل به من نهیب زدند.... جنس آنها قابل ملاقات نیست..... ببین تو باز هم اشتباه کردی دوست من و خودت خواستی...... این را بفهم و رویهات را تغییر بده..... لطفا و این مودبانهترین نوع هشدارم است......... مرا نمیشناسی و دلیل بودنم را نمیدانی..... پس درباره چیزی که نمیدانی هرگز اظهارنظر نکن.... عقوبت سخت است ..... سختتر از آنچه تصور میکنی.... من بیش از تو صبورم..... ناراحتم نکردی..... اما بدان ..... ای که از این در وارد میشوی دست از هر امیدی بشوی.......... به جهنم دانته خوش آمدی دوست من..... اگر پا از این در داخل بگذاری..... دیگر راه بازگشتی نیست..... حالا انتخاب نتخاب توست...... من بازی را دوست دارم و چینش مهرههای صفحه شطرنج را. وقتی با اوی خاموش آوازه خوان به شطرنج مینشینم...... خود دانی با احترام ابولقسم قشیری شاید بعد گذشت دو سال اصلا درست نباشد به واگویی جریانی بپردازم که از همان روز اول برایم مثل روز روشن بود و از آنجایی که مهلکترین از دست دادن را از همین قضاوت خوردهام. اما گذر نتوانم کرد از این حس که شبانه روز مهیبم میزند. شاید هنوز آدم نشدهام. سالها پیش آدمی وجود داشت به نام علامت تعجب...... و شری او را به نام مزاحم میخواند و نیلو هم او را نمیشناخت....... روزی مجبور به واگویی مطلبی شدم که برای علامت تعجب بسیار گران آمد..... اما خودش خواسته بود...... و این بدترین چیزی بود که آن موقع میتوانستم بگویم..... سالها گذشت .... یعنی دقیقا 2 سال بعد در سال 1390....... لیندا به همراه آن دختر کولی نروژی مرا به بازخوانی روایت علامت تعجب وادار کردند و من به هر زور و زحمتی بود یادداشتهای قدیمی را زیر و رو کردم تا شاید چیزی دستگیرم بشود..... دو سال تنها از علامت تعجب یک ip داشتم و یک دیتا سرور و یک آدرس غیراینترنتی که هرگز به آن مراجعه نکردم...... و روزی برای علامت تعجب نوشتم: تو بازی را بلد نیستی.... تو را روزی ملاقات خواهم کرد در آنجایی که نامش ناکجاآباد خواهد بود برای شما...... تمامی اتفاقات به گونهای رخ داد که بعد از چندی علامت تعجب گم شد.... دیگر نه حرفی نه حدیثی و نه نوشتهای........ و هرچه کردم دلم راضی نشد به آن آدرس بروم و سراغش را از آنجا بگیرم هرچه بود تمام شد.... تا اینکه خبری از کولی توسط یکی از دوستانم به من رسید: علامت تعجب هنوز هست درنزدیکیات..... همان شب دوباره لیندا سر و کلهاش پیدا شد.... و باز وسوسه قضاوت..... روزی با خودم عهد کردم دیگر حرفی به کسی نزنم..... هرچه هست را برای خودم نگه دارم.... اما وسوسه آن موقع نگذاشت و من دوباره به شیوه گابریل پیغام رساندم.... و باز او ماند و همه شب غصههای عاشقانه..... اما این بار تنها برای خودم واگویه میکنم.... برای خودم..... تا یادم بیاید در کدام طرف بازی قرار دارم.... اگر روزی لوسیفر بر زمین نزول اجلال کند..... من در طرف یکتا پرستان باقی خواهم ماند و به جنگ به لوسیفر خواهم رفت..... در آرمجدون...... اینکه آن زمان علامت تعجب ناراحتم کرد یا نه باید بگویم نه.... تنها ناراحتیام از این بود چرا او با پرسشی عجیب خود را دچار عذاب کرد..... اگر روی کلامش را به سمتم نمیگرداند هرگز حرفی نمیشنید و حداقل در پارادیس خودش خوش بود.... بعد هم که مرده و چه کسی زنده..... خدا بزرگ بود..... هرچه پس و پیش شد نتوانستم این بار هم به راه شخصیام عمل نکنم گو اینکه از هم اکنون مثل روز برایم روشن است. باز هم ضرر خواهم کرد و بازی به نفع گابریل و به ضرر احساس تمام خواهد شد. همه اینها را در ذهنم مرور کردم و بار و بندیل بستم برای شناسایی و شکار جاسوس...... برایم اوایل شبیه شبه بود..... به اتاق تنهایی خودم در انتهای راهرویی بتونی رفتم..... تا پیدایش کنم.... سه شبانه روز کار مداوم.... بر روی دستنوشتهها جواب داد..... کولی و لیندا درست میگفتند، علامت تعجب خیلی نزدیک است..... خیلی خیلی نزدیک و دسته آخر او را هم شناختم علامت تعجب را میگویم....... حالا دو سال از شروع ماجرا گذشته و برایش یک جمله دیگر را رمزگشایی میکنم. سرنوشت او را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند.... این را امروز برایت میگویم..... در هر صورت کلید ماجرا 2 سال پیش رویم بود و من سهل انگاری کردم و ندیدم کلید شناسایی علامت تعجب آدرسی نبود که خودم را برای پیدا کردنش به زحمت انداختم و هرگز از آن استفادهای نبردم. کلید اینجا بود در چند خط کوتاه: معذرت میخوام که با بی ادبی اینجا مینویسم و این شد پایان دو سال پیگیری برای شناسایی و شکار جاسوس....... و امروز 18/4/1390 است به نشانهها علاقه دارم.... دو سال قبل یعنی 18/4/1388...... آسی سلام.... کجایی آسی، برگرد اینجا دجله، اینجا اروند کنار، اینجا حسین تنها نشسته بر سر قبر لایلا...... آسی آن چادر قدیمی وسط میدان خراسان یادت هست؟ آنجا که برای کمک به جبههها زده بودند و برای هر کمک یک تافی مینو میدادند یادت هست؟ آسی کوروش میدان خراسان با آن اسباب بازیها که برایم میخریدی؟..... تنها تو... تنها تو بودی که زاغول از دستت فرار نمیکرد چون لپم را نمیکشیدی و به من نمیگفتی زاغول............ آسی میگویند نامرد شدم.... کسی عاشق بودنم را باور نمیکند.... آسی یادت هست کشته شدن آن دختر همسایهمان را که انداختند گردن فرهاد با آن موهای فرفری..... آسی دارم دیوانه میشوم، کاش گردآفرید زنده بود..... میفهمی آسی........ من که رازت را به کسی نگفتم...... من شدم رازدارترین زاغول دنیا و همه به من اعتماد دارند ..... عوضش من به کسی اعتماد ندارم........ به تنها کسی هم که اعتماد دارم میگوید توهم توطئه داری.......... حق دارد، او هنوز نفهمیده من در درونم با چه و که جدال میکنم..... آسی برگرد، تو را به خدا برگرد، آسی باید بیایی بروی خواستگاری.......... نمیگویم که ...... شاید به هوس فضولی برگردی ، آسی هنوز مقتدرم همان زاغول که مدیریت از سر رویش میبارید .... یک دنده و لجباز و تا آخر هرچیز برو.............. آسی، حبیب.......... دیروز ایمیل زد...... لارناکا ست......... آسی نکند رفته باشی ترکیه...... آسی دلم تنگ شده، میخواهم هوار بزنم............ آسی به جان لایلا قسم که تو میدانی من جان او را هرگز قسم نمیخورم عاشق شدم...... وسط این بل بشو ......... و نمیدانم بماند بهتر است یا برود..... آسی اسطوره اکنون نزدی...ک به سی سالش شده و راه درازی در پیش ندارد.... به قول خانم دکتر آزادی؛ هر موقع دیدی آسمت دوباره سراغت آمد....... حلقه را از سقف بیاویز...... نه خودت را عذاب بده نه دور و بریهایت را.... آسی ممنون که مرا پیش همچون دکتر رو راستی بردی .... که در 10 سالگی جرات قبول چه کاری را به خودم بدهم.... خانم دکتر رفت آمریکا و دیگر برنگشت.... نظرش درباره آسم مزمن هنوز بهترین است برای من............... آسی حبیب هنوز به یادت است و منتظر تو، نامرد برای اینکه اذیتم کند گفت: عدد قرار عاشقانه چند است؟ فحشش دادم............... آسی غرم را به کی بزنم....... همه به جانم غر میزنند ..... همه از هم دفاع میکنند. الا از من....... آسی یادت هست رو به روی آینه میایستادم، تو میگفتی: چه در آینه هست که تو آنجا میخکوب میشوی......... آسی او را دیدم.... همزاد خودم را ....... آسی آسی آسی..... حبیب منتظرت است............ آسی بیا و به این همزادش بفمان که با تمام اقتدارم برایش بازی نمیکنم............ او حاضر نیست بفهمد که من چه ام شده.................... آسی بیا ..... آسی حسین هم بعد تو رفت و من ماندم تنها .... و همه میگویند این بچه الکی خوش...... هنوز بچه است .......... آسی بیا که هنوز کسی حاضر به شنیدن داستانم نیست..... میگویند بهانه است.... آسی من با آنها صادقم .... آنها را نمیدانم........ هرچه میگویم درست میشود..... قبول نمیکنند...... آسی آسی آسی آن اسطوره مقتدر که تنها و تنها به لایلا چشم میدوخت.... عاشق شده....... و این آسم لعنتی برایم شده مرض و هرچه پیش میروم بیشتر یاد خانم آزادی میافتم......... آسی برگرد این دم آخری..... برگرد شاید حسین و لایلا و حبیب برگردند..... میرویم میدان خراسان خانه قدیمی را میخریم و تو با حبیب عروسی کن و لایلا و حسین هم به سفارش خاله همان بالا بمانند ..... میماند من..... که همیشه دربهدر باغچه بودم........ تنها میروم میان همان باغچه پر از یاس..... مینشینم و با همان گربه پلنگی خانهی ابولقسم بازی میکنم.... شاید روزی آدمها باور کنند که به خاطر خودخواهیام نیست که برایشان حرف میزنم..... دلم گرفته است آسی.... کسی نیست غرهایم را بشنود........ دلم عجیب گرفتهست..... آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه...... چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست تفنگ چوبی می خونه، اما آوازش شنیدنیه.......
یه پلنگ بود، بگو خوب......
اینو یه پیرمرد میخوند، که احمد شاه رو به چشم دیده بود
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
زین چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زان چه حاصل جز فریب و جز فریب
اینو خودم میخونم
آوازای غمناک داشتن چیز غریبیه
سال نو شد در خانه آنه.....و من امسال نبودم. آتش گرداندن آنه دیدنیست کنار حوض.......بهتر بگویم با آنکه آسم گهگاهی مرا اذیت میکنداما آتش بازیش دیدن دارد، وقتی نمایش: اندر باب حکایت یک میهمانی خاموش را دیدم ،لرزه بر تنم افتاد ،اگر آتیلا پسیانی راوی ماجرا بود ،من نظارهگر آن بودم .....بی کم و کاست و هنوز گاهی مغزهایی میبینم بر کف خیابان.....................هرچه میکنم کوک سازم را عوض کنم نمیشود، نوا برایم عین روایت است ،علی هنوز در کوههاست و میدانم دارد رصد میکند اوضاعم را ....او دیدنیست. کوه نشینی که تابحال از فتوحاتش چیزی نگفته ....ما را میگویی؛از کلکچال به شیر پلا نرسیده داستان فتح اورست بر زبان میرانیم و اینکه از کدام جبهه صعود کنی بهتر است ...........بهترخود کلمه غریبیست .....تازه به این نتیجه رسیدهام...... راستی میبینید کوتاه نوشتن مد شده ،همه یاد گرفتهاند همه چیز را مختصر بنویسند و گنگ .....به من ایراد نگیرید درست است که کوتاه نمینویسم ،اما گنگی نوشتهام دست خودم نیست، نوشتن بلد نیستم .....آقا رضا بقال سر کوچه اعرابی همیشه میگفت: پیراشکی خوب نیست، شیر بخور.... بعدها فهمیدم توصیه مادرم بوده......وگرنه شیر یارانهای شیشهای به مبلغ 20 تومن، آن زمان صف داشت به اندازهی بنزین سهمیهای....... لجم میگیرد از جواد آقا مهندس محله که زد همه چیز را خراب کرد ،هنوز هم وقتی یادش میافتم لعنت نثارش میکنم .....ما 3 برادر، بچههای خوبی بودیم برای محله و کوچکترین که من بودم..... قضاوت پای خودتان .....عکس کودکیم هنوز بر دیوار درج است ......خدایی پسر مو طلایی چشم سبز آن پایینها که گرد و خاک و دعوا علت تغییر اوقات شرعیاش بود پیدا نمیشد.....پایینها مرام خود را داشت و هنوز خیلیها به خاطر نوع گویشام سرزنشم میکنند ، اولیش یکی همین برادرانم ....چند روز پیش نوشتهای خواندم از امیر حسین مهدوی من باب جردن. وقتی رسیدم به آنجا که؛چهره جردن و اصالتش خش افتاده.... گفتم جای محسن بیستلیتر و مجید طلا و میتی نصرتی خالی ......زمین یخچالی چه کم داشت که حالا جردن به رخمان کشیده شده......عهد کردم چیزی بنویسم من باب اصالت محله خراسان با تمام آدمهای مذهبی و حزب اللهیاش که این روزها هرکه رسیده هرچه خواسته به زبان رانده ....آری پایین شهر را با همان آدمهای مذهبی، محله شتردارون، بیسیم، پارک جهان پناه، اهلعلی و بهشت و دولاب دوست دارم ....با همانها که در عمرشان درباره ماهیت هیچ چیزی حرف نزده اند، با همانها که کارگری کارخانه را ترجیح میدهند بر فوق فلسفه دانشگاه تهران و من باب سیاست، آن را بیپدر و مادر میشمارند........بکشیدم دست از این دوست داشتن بر نخواهم داشت....... و هنوز حکمت دانانی که خیلی چیزها را بر زبان نمیآورند ترجیح میدهم بر فیلسوفان 25 سالهای که من باب زمین و زمان اظهار فضل میکنند. این آتش بیاران معرکه را خواهم فروخت به حس محسن بیستلیتر وقتی کلانتری قیاسی در خانهاش آژیر میکشید،هر روز کلانتری بود، دمش گرم........میدانید از چه مرد؟ از خوردن مشروب......باور کردنی نیست اما واقعیت دارد.....گاهی دلم میگیرد، مگر آقا سید با آن نصایحش چه ایرادی داشت که کلاسهای درس منطق امروز ندارد .....به خدا آن روزها را ترجیح میدهم ....آن محلهها را ترجیح میدهم.......دق منند؛ این کافهها......دوست دارم این حقوق بشر نبود، کافه نشینها را خفه میکردم.....آخر پدرت خوب مادرت خوب تو که تا بحال آبلمبو نشدی در اتوبوس بیجا میکنی از حق اتوبوسنشینان صحبت میکنی-قائل به تجربه بودن مرا فراموش نکنید-تو که تا بحال شب در شیرازی با قمه خفتت نکردهاند....به تو چه مربوط که درباره بدبختی و فقر خفتگیران نظر میدهی ....تو که هنوز با دست شکسته سر به بالش نگذاشتهای و از درد یک آمپول، هراسات به مرگ نزدیک میشود،چه مرگت است که فریاد بر میآوری: هرگز از مرگ نهراسم که دستانش از ابتذال شکنندهتر بود_شاعر مدنظرم نیست. تو ، تو مدنظرم هستی-تو که نه مرگ را چشیده ای و تنها ابتذال برایت..... معنی شده چه میفهمی از درد تن فروشی ساکنان شور آباد....روزی در یکی از همین خانههای کمک به کودکان کار و خیابان با دختری برخورد کردم که درس میداد...خانهاش همین الهیه ....با آن ماشین بنز آخرین سیستم که آن روزها مد بود...همه میگفتند خدایش بیامرزد،اما من به او میگفتم برگرد سر زندگیات طبقات را به هم نریز، بگذار کارمان را بکنیم......نه به خرج او رفت نه به خرج دوستان و او شد معلم........روزی هوارش بلند شد که دیگر من اینجا کار نمیکنم .....پرسیدم حکایت چیست؟ برگهای را نشانم داد حاوی مقادیر انبوهی گل، و نامهای عاشقانه با دستخطی میخی به امضای مددجویی مواد فروش......خندهام گرفت ،گفتم: خانم فلانی ،من قصابم، گرد ران با گردن است ،اگر پز منتقد بودن را میدهی ،اگر میگویی باید کاری کرد که انجام نشده است، استخوانهایش هم اینهاست ......گفت: آخر او چه فکری کرده.... گفتم: فکر نکرده، اینجا محبت کم است و مواد فراوان ،برای زنده بودن مواد میفروشند و این شغل کاذب آدم دود کن، اینجا یک شغل است و تو هم کسی که محبت کرده...... مشکل از او نیست مشکل تویی، تو که هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست ..... با نامهای عاشقانه طبقه اجتماعیات یادت میآید.......لطفی در حقم کن و از اینجا برو ......و دیگر هوس خدمت به اینها به سرت نزند، اینها یک کاری برای خودشان میکنند......از خودم متنفرم که اینها را باز نویسی میکنم .....بس است ......بس است ....آنان که سراغ دردهای گابریل را میگیرند، گابریل روزی بر رف پنجرهای رو به ایوان نشست و نوشت :آزمودم عقل دور اندیش را......بعد از این دیوانه سازم خویش را.........و این شد که میبیند........هنوز آن پایینها را دوست دارم ......با اینکه عوض شده است .......و سهتارم که در آن محلهها نماد کفر بود و به خاطر خانواده کسی با من کاری نداشت.......................بگذریم، زمان میگذرد تعمیرگاه دوو پیاده روی روزانه جمعه............. سوزن ژیگلورت گیر کرده...... برو بده سوزن رو عوض کنند................ راست میگفت سوزن ژیگلورم گیر کرده روی این آهنگ پرسشهای زیادی از خودم گه گاه میپرسم که آیا او را دوست دارم؟ یا نه؟ گاهی هم از گیر دادنهایش خسته میشوم گاهی به سرم میزند فرار کنم گاهی گاهی گاهی.......................... او را دوست دارم بدون اغراق بدون هیچ پس و پشتی.................. و تنها کسیست که هم دمم بوده و تنها کسی است که پایم ایستاده است و تنها کسی است که توانسته دلم را بهرباید شوخ و شنگ و شاد و دوست داشتنی..... همراه با روایتهای من از گذشتهام او را دوست دارم همانند جانم.......... 
و باز قضاوت.....
علامت تعجب با توام؛ دو سال گذشت و دیدی چه زود سپری شد؟ حالا دیدی خاطرات 9 سال قبل از این دو سال برایم چیز دشواری نیست؟ تو هم الان به خوبی تمامی آن 2 سال قبل را به خاطر داری به خوبی میدانم..... انکار نکن.....
از همه معذرت میخوام
از تو نیلوفر معذرت میخوام خانم رنگین کمان
و درست فردا یعنی 19/4/1390 میشود2 سال.....
خیلی وقت بود برایت نامه ننوشته بودم....
اینو یه شاعر گفته بود که داشت وسط پیاده رو بادوم زمینی می خورد
اینو یه اوی آوازه خوان خاموش می خوند. صداش از ارینا هم بهتر بود. اما حالا آوازاش تغییر کرده


| Design By : Tem.RozBlog.Com |


